تبليغاتX
شمیم
سه شنبه 25 تیر1387
پدر
روز پدر مبارک

+ نوشته شده در 10:37
پنجشنبه 20 تیر1387
صحبتهای دخملی
چهارشنبه  ساعت ۹ صبح توی آسانسور :

شمیم :مامان شیرین میشه آدرس مهدمو بدید به مامانی ؟

من : چرا ؟

شمیم : آخه میخوام مامانی مامانم بشه !

من : مگو منو دوست نداری ؟

شمیم : دوستت دارم اما اینقدر ( اشاره به سر ناخنش )  دوستت ندارم . ناراحت نشیها !!

**********************

چهارشنبه ساعت ۱۰:۳۰ شب توی ماشین به طرف خونه مامانی اینها ( چهارشنبه ها شب اونجا میخوابه چون نجشنبه ها مهد تعطیله )

مامان شمیم : عسلم امشب خیلی دلم برات تنگ میشه پیشم نیستی !

شمیم : جیگرم !!!! منم دلم تنگ میشه ...

مامان شیرین نگاه میکنه به عقب میبینه قند تو دل دخملی آب شده و میخنده و میگه : آخ جون پیش مامانی

مامان شیرین

+ نوشته شده در 10:6
سه شنبه 18 تیر1387
بد غذایی
هفته پسش سمیرا جون گفتند شمیم خانم اصلن غذا نمیخوره و اگر امکان داره شما غذای خونه براش بیارید و منم تشکر کردم و همینکار رو کردم.

هر روز از شمیم میپرسیدم غذاتو خوردی ؟ میگفت : بله ... میگفتم چی خوردی ؟ میگفت : همونی که خودت دادی .. مگه بادت نیست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تا اینکه امروز آیدا جون گفت : شمیم باز هم غذاشو نمیخوره .. تازه بقیه غذاشو براش میاریم تو کلاس ولی نمیخوره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 امروز صبح براش خوراک بال مرغ درست کردم .. بال مرغ + سیب زمینی رو تو قابلمه چیدم ومقداری کره و نمک با شعله کم .. خیلی دوست داره . حالا ببینیم امروز چی میشه ؟؟

پی نوشت : دو روز پیش ماهی عید شمیم مرد ! شمیم با ناراحتی گفت : مامان ماهیم مرد

گفتم : عیبی نداره یه ماهی دیگه برات میخرم.

گفت : مامان آخه اون برادرم بود !

من : خوب یه برادر برات میارم .

شمیم : مامان اون حیوون بود

+ نوشته شده در 12:54