
شمیم :مامان شیرین میشه آدرس مهدمو بدید به مامانی ؟
من : چرا ؟
شمیم : آخه میخوام مامانی مامانم بشه !
من :
مگو منو دوست نداری ؟
شمیم : دوستت دارم اما اینقدر ( اشاره به سر ناخنش ) دوستت ندارم . ناراحت نشیها !!
**********************
چهارشنبه ساعت ۱۰:۳۰ شب توی ماشین به طرف خونه مامانی اینها ( چهارشنبه ها شب اونجا میخوابه چون نجشنبه ها مهد تعطیله )
مامان شمیم : عسلم امشب خیلی دلم برات تنگ میشه پیشم نیستی !
شمیم : جیگرم !!!! منم دلم تنگ میشه ...
مامان شیرین نگاه میکنه به عقب میبینه قند تو دل دخملی آب شده و میخنده و میگه : آخ جون پیش مامانی
مامان شیرین ![]()
![]()
![]()
هر روز از شمیم میپرسیدم غذاتو خوردی ؟ میگفت : بله ... میگفتم چی خوردی ؟ میگفت : همونی که خودت دادی .. مگه بادت نیست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تا اینکه امروز آیدا جون گفت : شمیم باز هم غذاشو نمیخوره .. تازه بقیه غذاشو براش میاریم تو کلاس ولی نمیخوره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
امروز صبح براش خوراک بال مرغ
درست کردم .. بال مرغ + سیب زمینی رو تو قابلمه چیدم ومقداری کره و نمک با شعله کم .. خیلی دوست داره . حالا ببینیم امروز چی میشه ؟؟![]()
![]()
![]()
پی نوشت : دو روز پیش ماهی عید شمیم مرد ! شمیم با ناراحتی گفت : مامان ماهیم مرد
گفتم : عیبی نداره یه ماهی دیگه برات میخرم.
گفت : مامان آخه اون برادرم بود !
من :
خوب یه برادر برات میارم .
شمیم : مامان اون حیوون بود ![]()